سلام
اول از همه خدایا شکرت شکرت که عید به این قشنگی رو با نم نم بارونت واسه بنده هات معطر کردی و دل ماهارو شاد...
شاید ما بنده های خوبی واست نبودیم اماااا از محبت و رحمت تو که هیچ وقت کم نشده....
شادم ازین که با همه چی کنار اومدم و الان زندگی خوبی دارم حتی زمانیکه شب احیا برای نماز رفتیم حرم و اونوقت دزد مهربون تنها وسیله زیر پامونو دزدید...
شاید خیلی باید بدتر ازین میبودم اماااا صبری که تو توی دلم گذوشتی آرومم کرد
این روزاااا خیلی دلتنگم اما زندگی همچنان قشنگه صبحای زود پیاده از خونه میزنم بیرون و میام آرایشگاه و بعد هم با یه مقداری خستگی مفرط راه رفته رو برمیگردم و توی راه مثه این خانومای خوب خرید میکنم گاهی واسه خودم گاهی هم واسه خونه
..یه وقتای مهمون دعوت میکنم گاهی هم دعوت میشیم...
انصافا عید زیبایی بود شب که رفتیم خونه آقا جونم اینا همه توی ایوون جمع شده بودن تخمه میشکستن البته چون یه نم بارون زده بود همه نفری یه پتو روی شونه هاشون بود از بس هوا سرد شده بود...شب هم تا دم دمای صبح بیدار بودیم بعد هم رفتیم چندتا ساندویچ خریدیمو رفتیم خونه صبح هم که سالگرد عقدمون میشد و با روز عید مصادف بود رو بارو بندیلو جمع کردیم رفتیم بیرون از شهر کلی خوراکی خوردیمو خندیدیمو و نماز هم رفتیم یه امامزاده خوندیمو ..پنچری گرفتیمو
...
پیش به سوی خونه....بعد هم که چه بارونی گرفت توی همون بارون یهو دیدم محسن خان جیم زده وقتی برگشت یه مشما پر از خوراکی دستش بود و دوتا شاخه گل رز هم توی اون یکی دستش وووایی نمیدونین چقدر اون لحظه خوشحال شدم...از خدا هزاران بار تشکر کردم که دل به این مهربونی رو به شوهرم داده تا همیشه و توی هر شرایطی از یاد من غافل نمیشه..
.
دوست دارم هانی جونم
امروز دوتا مشتری رو آرایش کردم که درکل هم خانومم هم مشتریا راضی بودن ..خیلی احساس خوبی دارم ازین که میتونم مفید باشمو یه کارایی بکنم شادم...
چند روزیه همش دلم میخواد آشپزی کنم و غذاهای مختلف درست کنم و خوره تغییر چیدمان افتاده تو جونم همه چیزو جا به جا میکنم و بعد راضی یا ناراضی دوباره چند روز بعد تغییرش میدم...خدا همه مریضارو شفا بده....
خیلی دوستتون دارم مثه همیشه الهی همیشه شاد باشین..راسی دوسالگی وبلاگم رو هم تبریک میگم به خودم...بای
+ نوشته شده در ساعت   توسط اقلیمى
|
سلام
این تیتر بالا که مشاهده میکنین واسه اینه که یه موقع حسرت زده از دنیا نرم و لااقل خودم به خودم تولدمو که دیروز بود رو تبریک گفته باشم
خلاصه که کافی نت طلبید......
انقد حرف دارم که نمیدونم از کجاش واستون بگم...این روزا همچی قشنگه و شهر در امن و امانه میدونم مائده جون با حرفای نگران کننده در مورد زندگیم دلگیرت کردم اما واقعیت اینه که زندگی من خیلی بهتر از چیزی بود که واست نوشتم و تو چشممو باز کردی که دست از ناسپاسی بردارم و قدر دان این همه خوبی باشم بارها شده محسن بهم گفته تو فقط اراده کن ازم من بخواه این یعنی رضایت من
توی دوهفته گذشته تولد منو جناب محسن خان بود که البته طبیعیه که من ذوق بیشتری به خرج داده بودمو یه کیک خوشگل پختمو با کلی شمع و دوربین آماده و یه دست لباس شیک رفتم به استقبالش و ازاون غیر طبیعی تر غافلگیریه شوهر جونم بوددددد شب هم مراسم کادو خرووون بود که ایشون به یه دونه شلوار جودونه ای رضایت دادن و بعد هم مهموننننن ایشون رفتیم بستنی میوه ای خوردیم
راسی یادم رفت بگم سفر به اصطلاح ماه عسلمون هم برخلاف همه سفرهایی که باهم داشتیم بسی حال دادن به حدی که ترغیب شدیم دوباره یه سفر دیگه بریم البته بعد از گذروندن بحرانهایی مالی این یکی دوماه....تغریبا همش میرفتیم زیارتو بعد هم با کلی خوراکی میرفتیم خونه و دوباره صبح زود گردش و زیارت و خریدهای خوشگل موشگل
دیشب خواب دیدم یه دختر توپولی چشم بادومی رو تو بغلم گرفتم واای نمیدونین چقدر این دختر ناز داشت دوتا دونه دندون هم بیشتر در نیوورده بود خدایی خوشگل بودااا آها اینم بگم دختر خودم بود یعنی تو خواب اینجوری مینمود...مادرت قربونت بره
(نه نه اصلا فکر منفی نکنین من قصد ندارم با احساساتم کنار بیام و فعلا قصد نی نی دار شدن هم نداریم
با حمایت محسن تونستم واسه خودم یه مقدار اندوخته پس انداز کنم نمیدونم خدارو چه دیدین شاید تو قرعه کشی یه دونه جنتوو یا بی ام دبلیو بردیم
یه چند وقتی واسه جلوگیری از روزمرگی دارم میرم آموزش آرایشگری وااای نمیدونین چقد واسم جذابه خدائییی آخر استعدادم من!!!!!!!!!! وقتی خانوم استاد بهم گفت دستت واسم اومد داشته دچار ذوق مرگی شدم اونم خفن....برای خودمم خیلی خوبه چون خانوممون همش مدلارو رو من تست میکنه لذااااا هرروز در یک شکل و شمایل جدید میباشیم..ازاون مهمتر دردودل کردن این خاله خان باجی ها هم آدمو به زندگی دلگرم میکنه به خدااا..تازه یه بنده خدا هم هس که هرروز واسمون نون سنگک کنجدی میاره آی میچسبه دم افطار
گفتم افطار بدیش همینه که باید هل هل بیام خونه یه چیزی درست کنم که از کارای روزانه عقب نیفتم
امشب دوستای شوهرم به اتفاق خانوماشون میخوان بیان خونمون کلی ذوق دارم نمیدونین چقدر مهمون دوس دارم وقتی زنگ میزنم به مامی جونم میگم مامان همه رو جمع کن بیاین اینجا یا اگه خیلی سختتون من بیام هااا؟؟؟چطوره نظرت چیه؟؟؟؟اینجاست که دیگه تلفن قطع میشه...
دیشب چندتا بسته شکلات گرفتیمو دوتایی رفتیم توی حرم حضرت معصومه خیر کردیم خیلی حال داد خوشحالیم ازین بود که شوهرم منو و احساساتمو شناخته و کاملا درکم میکنه این خودش یه دنیاس


ایشالا همتون شاد باشینو خوشبخت ..خیلی دوستتون دارم مثه همیشه


راسی طنین جون ازین که دارم خاله میشم خیلی خوشحالم ((جییییگرتو بخورم نی نی
قند عسل جوون))
+ نوشته شده در ساعت   توسط اقلیمى
|
سلام
بالاخره اومدم تا واستون بنویسم...نمیدونین این مدت به هر دری میزدم نمیشد بیام واسه آپیدن..همش یه مشکلی پیش میومد
ازین حرفا که بگذریم همخونه شدن با همسرم چیزی بود که نزدیک به ۳ سال آرزوشو داشتم اینکه با هم بخوریم با هم بخوابیم با هم شاد باشیم و بخندیم باهم خرید بریم اما اعتراف میکنم توی برنامم نبود که با هم غصه هم بخوریم.........
شاید خیلیا میدونن که شوهرم تازگیا خدمتش تموم شده و هنوز داریم با معضل بیکاری دست و پنجه نرم میکنیم اگرچه یه مقداری پس انداز داریم اما واسه محسن که بسیار اکتیو و فعاله خیلی سخته که بیکار باشه و انصافا منم خیلی بهش غر میزنمو هی ازش ایراد میگیرم چیکار کنم منم دوس دارم شوهرم صبح زود تاریک روشن بزنه از خونه بیرونو واسه زندگیش تلاش کنه امااا.....
خلاااصهههه..خیلی دوس داشتم واستون عکس مکس بزارم چون من خودم عاشق عکسای این تیپی هستم خونه نو با تمام لوازم نو یا عکسای خونوادگی و مناظر زیبا خدایی هیجان برانگیزه نه؟؟؟؟
وااای نمیدونین از صبح که چشم باز میکنم با کلی کار تلنبار شده مواجه میشم که باید تا قبل از ظهر انجامشون بدم از ظرف و گردگیری و جارو برقی گرفته تا آشپزیو ....هوووارتا کار دیگه
دیروز که دیگه نگو نپرس یه دنیا پرس کاری داشتم دیگه لپام سرخ شده بود از شدت حرارت بخار پرس از اون ور بعد از اتمام کارو درست کردن ته چین گوشت و سالاد چیدن مخلفات..رفتم کلی خاکشیر خیس کردم چون احساس کردم محسن خان با عطش فراوون بیاد به استقبال....من....نه بابا..خاکشیر چون خیلی دوس میدارههههه...خلاصه که هرچقدر بدو بدو بکنب تمومی نداره اما اینم بگم نمیشه از لذتش چشم پوشی کرد..تازه با تموم این احوال باید انقدر انرژی داشته باشی که به خودتم یه رنگو لعابی بدی و به استقبال شوهرت که خسته از گرفتاریای روزمره برگشته خونه بری...
دیروز رفتیم درخواست تلفن ثابت دادیم گفته که تادوروزه دیگه میان میکشن ...وقتی گفت به نام خودم زدم خیلی پکر شدم..دلم میخواست نظرمنو هم میپرسید اخه توی خونه مامی شوهری اینا همه چی به نام مامیشون هستش گرچه این چیزا ارزشی نداره اما یه جور احترام وگرنه....اصلا مهم نیس ..ولی متوجه شدم که خیلی حالش گرفته شد..و قول داد که گوشیمو که واسم عوض کرد خط ثابتشو به نام من بکنه تا من هم به طرز بچه گانه ای مسرور شششومممممم
اگه تلفن ثابت بیاد شاید به زودی از خونه خودمان آپ نماییم..خدارا چه دیدی !!!!!آرزو بر جوانان عیب نیست
دیشب دلم کلی گرفته بود دست همسری هم زیر سرم بود قطرات اشک از چشمام چکید روی دستش گفتام که الانه که نوازشم کنه اماااا..چند لحظه بعد فهمیدم که خیلی وقته که خوابیده...منو باش چه سنگه صبوری دارم
مامی جون نمیدونی چه قدر هواتو کردم کاش ازین فاصله دور عمق دلتنگیمو میفهمیدی ایکاش
خب به سلامتی ما هم داریم راهی میشیم...کجا؟؟ماه عسل دیگه..البته نه دوتایی به همراه مامی اینا قرار بریم مشهد اگه خدا بخواد آقا بطلبه...پارسال که یه مراد بزرگمو داد ایشالا امسال هم دست پر برگردم...خلوووصههه جمیع دوستان حلال کنن که تا هفته دیگه راهی میشیم
راسییی ولادت امام عصر آقا امام زمان رو هم به همتون تبریک میگم
خیلی دوستون دارم
و به عشق شما امروز اومدم نت و غذارو نیز امروز بی خیال شدم(وای مدار منطقم سوخت)
+ نوشته شده در ساعت   توسط اقلیمى
|
سلام بالاخره تموم شد امتحانامو میگم دیگه این أخریا بریده بودم هی میخواستم نرم امااااااا
اندیشه مثبت به دادم رسید و الحق محسن هم خیلی کمکم کرد البته باید بگم چون خودش روحیه اش خوب بود به من هم منتقلش میکرد...کم کم تمام وسایل شخصی مو دارم جمع و جور میکنم...مامان حال روحیش خرابه میدونم علتش چیه اما به روش نمیارم اونم تظاهر میکنه که همچی رو به راهه..امروز وقتی فرم مهمانو از کارشناس رشته ام گرفتم(یه چیزی که اصلا نشدنی بود چون به هیچ کس بلافاصله بعد از امتحان فرم نمیدن نهایتا دوهفته بعد میدن) یه جورایی به یقین رسیدم که خدا داره یه راهو واسم باز میکنه تا من خیلی سریع به اهدافم برسم...خودمو و دلمو سپردم دست خدا خودش چاره سازه فقط مونده تاییدش که باید ببرم قم تاییدش کنن.......
من چند روز دیگه میرم قم اما هرکاری کردم نتونست با ندا خداحافظی کنم دیدنش توی لباس سیاه آزارم میده طفلک خیلی به من وابستس همش میگه ازخدا میخوام تو بیای اینجا زندگی کنی آخه من فقط تورو دارم امروز بیست روزه که از پر کشیدن باباش میگذره(شوهر عمه نازنینم)بمیرم براش خیلی دوست داشت من برم سرخونه زندگیم میگفت تو هی میری و میای من غصه ام میشه..شب قبلش خونمون بودن اومده بودن زیارت قبولی مامی اینا با یه کیک گنده شکلاتی میدونست من خیلی شکلاتی دوس دارم واسه همین گرفته بود..از یه طرف واسه عروس کوچیکش دلم میسوزه که هنوز مهر محضرشون خشک نشده عزادار شد(همش سه روز بود عقد کرده بودن)...دنیاست دیگه....هنوز دلم نمیاد برم آرایشگاه احساس گناه میکنم خودم این دوران گذروندم میدونم صاحبان عزا چقد از اطرافیانشون توقع دارن
بی خیال....چن وقت پیش واسه خودم ترشی کرفس درست کردم
مربا هم گفتم بازاری میگیرم..امروز محسن رفته بود خوشخوابارو اورده بو د گلم این مدت خیلی دیگه خسته شده خودشون دوتا با مامیش رفته بودن خونه رو شسته بودن گف عین دسته گل شده هی گفتم صب کن تا بیام گف نه تو امتحانات تازه تموم شده خسته ای...تقریبا کارامون تموم شده اس از کارای منم فقط پرده مونده و میزنهارخوریو و رختخوابام که اونم حله...
اگه پرحرفی کردم منو ببخشین شاید نتونم برای یه مدت بیام نت ولی اینو بدونین که با گوشیم بلاگاتونو دنبال میکنم و همچنان دوستون دارم واسه همه جوونا و خوشبختیشون هم دعا میکنم و از شماهم واسه خوشبختیم التماس دعا دارم
دوستتون دارم
سمیر جون:همین که گفتی رفتم الرشیدو پیدا کردم اگه هزار بار دیگه هم پخش بشه بازم خواهم دید..خوش باشی خانوم
طنین جون :ایشالا نی نی خوش و خرم باشه به سلامتی به دنیا بیاد و درکنار پدرومادر مهربونش به خوبی زندگی کنه
نیاز مهربون:اگه حمایتات نبود مطمئنن الان با این روحیه خوب اینجا نبودم بابت تمام این مدت ازت ممنونم امیدوارم همیشه شاد باشی و خوشبخت....
و بانو ...مائده...مریم...همسایه ها و همه اونایی که لینکم هستنو نیستن..ایشالا همیشه مروارید خنده تو صدف لبهاتون بدرخشه 
+ نوشته شده در ساعت   توسط اقلیمى
|
سلام
واییییی چقدر حرف واسه گفتن دارم من.....نمیدونین چه روزای خوبی رو منو مهربون خودم در کنارهم سپری کردیم دوشنبه شب بود که من و مامی خسته وکوفته گرفتیم خوابیدیم چون تموم خونه رو تروتمیز کردیم و منم چون شوهرم داشت میومد کلی ذوقیده بود خب بعد نصفه شب بابا اینا منو گذاشت خونه آقاجون اینا و خودشون بای بای نمیدونم چرا بغض داشتم یه خروار خلاصه محسن جون اومدو ماشینو ور داشتیم پیش به سوی خونه
توی راه کلی نگاش کردم و فقط میخندیدم بعد هم که مراسم سوغاتی خوری و(یه کمی هم فضولی) جاخالی مامی رو دیدم که مامی شوهری لطف کرده بودنو باز کردم بعد دوباره بدون اینکه رد پایی برجا بزارم دوباره کادوپیچش کردم از اون موقع شدم کوزت صبحونه زدیمو بعد به محسن گفتم استراحت کنه تا خستگی بندازه ومنم رفتم توی مطبخ و جوجه ها رو گذوشتم تو فر و برنج رو دم کردم تانزدیکای ظهر مشغول بوم ولی خداییش خیلی کارام رو روال پیشمیرفتو مشکل وقت نداشتم شب هم رفتیم پارک کنار رودخونه ولی چه ضدحالی خوردم من..داشتیم لوبیا پلو میخوردیم حالشو میبردیم یهو گربه ملوس سفیده که اون نزدیکا بود عین فشنگ پرید به دیوارو یه چیزی خورد بعد که دهنشو دیدم وووایی مارمولک بود نمیدونین با چه ولعی میخورد دیگه شامه شد زهرمار منم که ضد گربه دیگه محسن همش حواسش به من بود که به گربه هه نیگا نکنم دیگه از بس حالم بد بود که حالت تهوم بهم دست میداد هی پشت بندش چیپس لیمویی میخوردم که ترشیش حالمو عوض کنه ولی مگه اثر کرد گربه ی نامرد خوب میومدی من بهت لوبیا پلو میدادم با دلستر انار و روزای بعد هم دانشگاه خیابونگردیو خرید و تفریح و خنده خداییش محسن خیلی روحیه اش خوب بود یه روزم رفتیم دوچرخه داداشی رو درست کردیم و پلاکارد دادیم نوشت...وچهارتایی با دوتا از دوستای دانشگاهیم یه چرخی زدیم و اومدیم خونه زیر خورشت زیاد کردمو مشغول فیلم دیدن شدیم یه وعده هم ماهی داشتیم جاتون خالی خداییش دوست و آشنا خیلی به ما لطف داشتنو هرچی میخواستم واسم تهیه میکردن و مامی هم قبل رفتنش به کربلا همه چیو اوکی کرده بود با اینکه بابا یه کم پول دستی به خودم داده بودو کارت بانکشم گذاشته بود محسن راضی نشد با اونا بریم خرید ولی من نمیدونم چرا دق خرید داشتم...من..همش میخواستم فاتحه بخونم توی پولای بابا
بعداز ظهرا عین این زنای آبستن یهو هوس یه چیز میکردم یه لیوان خانواده داشتم مخلوط کنم برمیداشتم آب طالبی یا شیر موز یا آب پرتقال ترکیبی درست میکردم یه روز هم که محشر شد یعنیااااا شیر و موز و خامه و عسل و پودرکاکائو گردو آسیاب شده و پسته رو قاطی کردم شد...باقلوا..به این میگن معجون محیا نشان...ولی خیلی سنگین بود اینم بگم دل درد کردین پای خودتون
فک کنین این همه اتفاقای خوب یهو در عرض یه چشم به هم زدن تموم شد گرچه من ازینکه مامی اینا اودن خیلی خوشحال بودم اما خوب دوتایی یه چیز دیگس..خودمو خودت
البته زائرین محترم قدمشون رو چشم ما بوده اما مقوله سوغاتی یه بحث جداس...داداشی کوچولو واسم یه دونه تی شرت خریده بود مامی هم یه قواره چادر مشکی و چادر نماز مجلسی وودیگه قیچی خیاطی و یه سری لوازم آرایشیو مانتو و یه کم خورده ریز و یه سرویس تیتانیوم و کیف و روسریوو یه چندتا تیکه واسه نی نی جونم..قربونش برم..واسه شوهری هم کفشو پیراهن و یه ست کیف پول و کمربند و جاکلیدی چرم قهوه ای که البته از ایران گرفته بودیم چون میدونستم اونجا چیزاش خیلی تعریفی نیس
وای گفتنی خیلی زیاد اما میدونم چشای نازتون خسته میشه دعا کنین امتحانامو خوب بدم تا با دست پر برم پیش عزیز دلم...انگاری شوهری داره معاف میشه...قربون دل مادراا برم که دعاشون انقده گیراست
+ نوشته شده در ساعت   توسط اقلیمى
|