تبليغاتX
◦¤●°`(اقلیم عشق محیا)◦¤●°`





















◦¤●°`(اقلیم عشق محیا)◦¤●°`

آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت

از صبح که پا میشی کلی کارای روزمره رو انجام میدی و ته ته اش یه کمی جلو آیینه وایمیستی و یه کم صورت بی روحتو براانداز میکنی ...ساعت ۱۲ که میشه باید نهارت اماده باشه...حتی نمیتونی یه خرید کوچولو انجام بدی چون همه چی باید تا ظهر آماده باشه..تشویق میشی که خیلی کارارو انجام بدی اما عملا هیچ همکاری نمیبینی.....دلت استخر یا یه رمان تاریخی و جذاب میخواد اما خریدش همش به امروز و فردا موکول میشه..اما به جاش دوتاکبوتر برات میخره تا اوقات تنهاییت و باهاش سرگرم باشی

یه وقتایی مهمونی میری یا مهمون واست میاد همیشه هم خوب بودی و همه چی سرجاش بوده...یه وقتایی هم مثه امروز اصلا دلت نظم همیشگی رو نمیخواد ازین یه نواختی و دیسیپلین حاکم توی خونه خسته میشی دلت میخواد مثه همه خانومای هم سنو سالت صبح با شوهرت بری خونه مامانت و شب برگردی....اما باید باور کرد همیشه آرزوها محقق نیستنو مثل همیشه باید توی لونه ات بخزی و دلتنگ یه تماس از مامیت باشی....

خیلی دلتنگم...دلم هواشو کرده ...یاد اون روزا میوفتم که با لیوان آبمیوه بالا سرم وایمیستادی تا بخورم بعد درس بخونم ..نیمه های شب از ناراحتی بیدار موندنم تا دم دمای صبح چندین بار بهم سر میزدی....دلم واسه دادوبیداد کردنتن یا اون لحن اشنات که ازم میخواستی نهار درست کنم تنگ شده منم کلی ناز میکردمو بعد از کلی ریخت و پاچ با یه دیس ماکارونی میومدم بیرون

مادددرررر...تو یه حقیقت انکار ناپذیری..

اینجور موقع ها هرکی بهم میگه بخند شاد باش تا دنیا بهت بخنده..میگم به چی مگه عروسیه بابامه..ایکاش میتونستم به یه منبع نامتناهی وصل بشمممم..ایکاش میتونستم کنارت باشم ...و دیگه دلتنگ نبودنت نباشم..ایکاش میتونستم شادیت و خنده هاتو ببینم ....این همه حسرت نبرم...به خدا خیلی سن کمی دارم واسه اینهمه جدایی!!!!! ایکاش میتونستم.....بی خیال 

+نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن1388ساعت20:55توسط محیا | |

سلامممممم.........

محیا خانوم با یه مقدار متنابهی انرژی مضاعف در خدمته...خیلی خوشااالم همینجوری الکیاااا

اما حس میکنم باید شاد باشم دلیلشم دوتا چیزه یکی اینکه دیروز امتحانای وحشتناکم تموم شدو بنده یه نفس راحت کشیدم در ثانی طنین جونم مامان شده دیروز و یه پسر تپل مپل به جمعشون اضافه شده وووووو اینکه دیروز شیشمین ماهگرد عروسی مون بود .....

به خاطر همین یه دستی به وبلاگم کشیدم تا ازون یه نواختی بیرون بیاد نمیدونم چرااا همینجوری از یه سری وبلاگا خوشمم میاد شاید البته متقابل نباشه هااا امااا مثلا یکیش سمیر جونمه که خیلی دوسش دارم و مثلا شیلا و مونی حتی با اینکه مدام آپلود نمیشن

۱۴ بهمن ماه قراره برم اهواز پیش مامی اینااا نمیدونین هردفعه که بهش زنگ میزنم چه شادی تو صداش موج میزنه هنوز هیچی نشده میگه عیدی چی کم داری واست بخرم؟؟؟همش میگه مادر شاد باش هرچی کم داری منو بابات نمردیم که واستون فراهم میکینم بابا جونم رفته یه کتری برقی واسه تو ماشینمون واسمون خریده منو بگی کلی خندیدم گفتم آخه مادر من کو ماشین که کتری برقیش باشه؟؟؟

یه چندتایی از عکسای قدیمی خودمو با محسن جونو جمع کردم میخوام بدم واسه تو اتاق خوابمون واسم مونتاژ کنن .....یه مدتی هم هست دلم میخواد یه پرتره بزرگ از چهرش داشته باشم یه دوستی دارم نقاش و قولشو بهم داده اما هنوز عکس مورد نظرمو پیدا نکردم....

دلم باشگاه میخوادددد...یه کم ورزشای سبک.....شنااااا..وکلی حرکات شاد....یعنی میشه که بشه؟؟؟

دلم یه سینمای خانگی توپ با صدای دالبی مرگ آور میخواد...یا رفتن به استادیوم....اونم وقتی طرفدار تیم مقابل شووورت باشی چه حالی میده....چندروز پیشا محسن میگفت اگه جو ورزشگاه خوب بود و اجازه داشتیم حتما میبردم تا حسرتت تموم شه....هه هه

یه چند شبی میریم محله سابق شووری  روضه سفره که میندازن خدمت میکنه واسه امام حسین ..بهش افتخارمیکنم و ازینکه این همه حس همکاریش قویه و تو اجتماع موفق خوشحالم

چندروز پیش واسم ۲۰مدل چییپس و پفکای مدل دار خرید نمیدونین وقتی اون همه خورااکیو توی دستاش  دیدم چقدر جاخوردم  دیگه  دارم میشم مثه سوپرچیپس

دوووستون دارم....بهم سربزنین...ممنون بای

+نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1388ساعت20:56توسط محیا | |

سلام

بازم من.....

این چند روز کلی واسه خودم حال کردم نه دغدغه نهار درست کردن داشتم نه کارای خونه از شنبه امتحانام شروع میشه و من دیگه به معنای واقعی وقت سر خاروندن هم ندارم از بس که حجم مطالب زیاده اماااا

خداییش من ۴ ماهه دارم با برنامه درس میخونمو فقط امیدم به خداست... بعد از چندین روز قهر و اشتی های موقتی و دلگیر شدنای سطحی بعد از یه مشاجره سنگین دوسه روزی بود که با کم محلی شدید مواجه شده بودم و طبق معمول امر خطیر منت کشی به گردن من افتاد و امروز سرمو که گذوشتم رو شونه هاش یه بغض گنده افتاد بیخ گلوم ..کم مونده بود که گریه کنم در کمال تعجب یهو با هام مهربون شد حس میکنم این تله پاتیه آخر کار خودشو کرد(خب آخر هندی بازی بود نهههه)

توجه کردین یه فنجون شکلات داغ چقدر توی این سرمای زمستونی به آدم مزه میده...یا یه کاسه فرنی داغ با یه مقدار متنابهی زعفرون واسه عطرش یا مثلا یه لبوی تپل مپل که داره از روی چرخ میپره و هی میگه بیا منو بخور....بعله همه این مقدمه چینیا واسه این بود که بگم دارررم از گشنگی میمیرم

دلم یه گوشی جدید میخواد یا یه لوستر خوشگل یاااا یه دستبند کوچولو موچولو... (آخه بابا اینا دم رفتن به اهواز منو طبق معمول شرمنده کردن).اگه بشه میخوام برم علاالدین با دایی جونم تا گوشی بخرم ایشالا زودتر اثاث کشی اش تموم شه تا منو بیاره تهران..

این روزا دارم یه تغییراته ریزی ایجاد میکنم تا موقعه امتحانام از کمبود تغییرات روزمره رنج نبرم آخه من استاد تغییر چیدمانم در کل هیچ چیز یک هفته ثابت سر جاش نمیمونه و مدام در گردشه...

این میون آق محسن همیشه در عجبه که فلان چیز کوش ؟؟؟اونو کجا بردی؟؟ژل من کوش...اونو وردور بیار لازمش دارمو..ازین صوووبتاااا مثلا الان یه لیوان فیروزه ای شیشه ای رو توی لوازم مامی بزرگ پیدا کردم و کف رفتم الانم توش چندتاشاخه گلای تزیینی گذاشتم و چپوندم بغل میز ال سی دیه کوچول موچولم...انقده خوشگل شده.....

مامی جونم تاسوعا عاشورا اینجا بودن کلی واسم چیز میز اووردن از برنج و گردو و زنجفیل گرفته تا قهوه و نسکافه و مغزجات و زعفرون(آخه میگه من هرچی بخورم تا واست نیارم از گلوم پایین نمیره)به این میگگگن حس مادرونه ایرونی..ایکاش میشد قربونت برم از راه دوووور....

به امید روزای خوب و شاد واسه همه دوستام

 

+نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت20:21توسط محیا | |

سلام

خب از کجا شروع کنم؟؟؟؟

بهتر چیزیو شروع نکنم...فقط واسم دعا کنین سعادت داشته باشم درست درمون بیام نت آپ کنم باورتون میشه حتی پسوردمو یادم رفته بود...خوبه هفت تا بچه ندارم وگرنه راهو خونه رو هم گم میکردم...راستی پیشاپیش تاسوعا عاشورا رو تسلیت میگم کلی تو این مدت وقت داریم به یاد هم باشیم من که امسال فقط ازشون سلامتی میخوام واسه خودم مهربونم شما و همه دوستام

دیشب توی مسجد وسط سینه زنی یه آقا میکروفونو گرفت گفت واسم دعا کنین هفته ای ۲۰ ساعت دیالیز میشم و دوتا کلیه و ۶۰ درصد از ریه هامو از دست دادم و بدنم پر درده...

خدایا چه نعمتی از سلامتی بالاتر هست مگه؟؟؟؟

محسن خان هم شبا میره میرداماد فک کنم همه دیگه ظهرا دیدین که چقدر شلوغ میشه خیلی پرشوره......

این میون مامی اینا هم دارن میان قم منم که امتحانام نزدیکه ایشالا خدا به دادم برسه

زندگی هم در جریان و با خوب و بد میگذره...راسی دیشب مثلا شب یلدا بوداااااا اما من وقتم کم اووردم کلی کار عقب افتاده دارررم......

دیشب بساط انارو کلی میوه و آجیلو چیدمو گفتم ایشالا واسم پفک بخره کلی هوس کرده بودم وقتی دیدم دست خالی اومده غصه دار شدم اماااا گف میخوام چندروزه دیگه سورپرایزت کنم و اون چیزیو که دوس داری واست بخرم البته حدس میزنم چی باشه!!!!!!!!!!۱۱

خب دیگه باید برم مثه همیشه دوستتون دارم خیلی زیاد....دعا کنین بتونم بیام و بیشتر از روزمرگیهام واستون بگم

بای

+نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت20:1توسط محیا | |

سلام

اول از همه خدایا شکرت شکرت که عید به این قشنگی رو با نم نم بارونت واسه بنده هات معطر کردی و دل ماهارو شاد...

شاید ما بنده های خوبی واست نبودیم اماااا از محبت و رحمت تو که هیچ وقت کم نشده....

شادم ازین که با همه چی کنار اومدم و الان زندگی خوبی دارم حتی زمانیکه شب احیا برای نماز رفتیم حرم و اونوقت دزد مهربون تنها وسیله زیر پامونو دزدید...

شاید خیلی باید بدتر ازین میبودم اماااا صبری که تو توی دلم گذوشتی آرومم کرد

این روزاااا خیلی دلتنگم  اما زندگی همچنان قشنگه صبحای زود پیاده از خونه میزنم بیرون و میام آرایشگاه و بعد هم با یه مقداری خستگی مفرط راه رفته رو برمیگردم و توی راه مثه این خانومای خوب خرید میکنم  گاهی واسه خودم گاهی هم واسه خونه..یه وقتای مهمون دعوت میکنم گاهی هم دعوت میشیم...

انصافا عید زیبایی بود شب که رفتیم خونه آقا جونم اینا همه توی ایوون  جمع شده بودن تخمه میشکستن البته چون یه نم بارون زده بود همه نفری یه پتو روی شونه هاشون بود از بس هوا سرد شده بود...شب هم تا دم دمای صبح بیدار بودیم بعد هم رفتیم چندتا ساندویچ خریدیمو رفتیم خونه صبح هم که سالگرد عقدمون میشد و با روز عید مصادف بود رو بارو بندیلو جمع کردیم رفتیم بیرون از شهر کلی خوراکی خوردیمو خندیدیمو و نماز هم رفتیم یه امامزاده خوندیمو ..پنچری گرفتیمو...

پیش به سوی خونه....بعد هم که چه بارونی گرفت توی همون بارون یهو دیدم محسن خان جیم زده وقتی برگشت یه مشما پر از خوراکی دستش بود و دوتا شاخه گل رز هم توی اون یکی دستش وووایی نمیدونین چقدر اون لحظه خوشحال شدم...از خدا هزاران بار تشکر کردم که دل به این مهربونی رو به شوهرم داده تا همیشه و توی هر شرایطی از یاد من غافل نمیشه..

.دوست دارم هانی جونم 

امروز دوتا مشتری رو آرایش کردم که درکل هم خانومم هم مشتریا راضی بودن ..خیلی احساس خوبی دارم ازین که میتونم مفید باشمو یه کارایی بکنم شادم...

چند روزیه همش دلم میخواد آشپزی کنم و غذاهای مختلف درست کنم و خوره تغییر چیدمان افتاده تو جونم همه چیزو جا به جا میکنم و بعد راضی یا ناراضی دوباره چند روز بعد تغییرش میدم...خدا همه مریضارو شفا بده....

خیلی دوستتون دارم مثه همیشه الهی همیشه شاد باشین..راسی دوسالگی وبلاگم رو هم تبریک میگم به خودم...بای

 

+نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت22:20توسط محیا | |